شمس الدين محمد كوسج
26
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو بشنيد ازو شاه آواز داد * به دستور پيران ويسهنژاد كه جنگآوران از سپه « 1 » برگزين * دليران و گردان تورانزمين چو هومان ويسه چو گلباد شير * دگر بارمان شرزهشير دلير چو گرسيوز و چون دمور « 2 » گروى * كه از شير شرزه نتابند روى ز لشكر گزين كرد ده پهلوان * بدان تا بگردند با آن جوان چو بشنيد پيران ز شاه اين سخن * يكى نامه فرمود افكند بن به هر گوشهاى نزد هر پهلوى * كجا بود در پادشاهى گوى « 3 » كه لشكر فرستند نزديك شاه * جان پهلوانان با دستگاه كه شه كرد در كوه شنگان « 4 » درنگ * هم از بهر تدبير پيكار و جنگ « 5 » به جشن فريدون سر « 6 » مهرماه * چنان ساخت بايد كه يكسر سپاه بيايند تازان به شنگان « 7 » زمين * چه كهتر چه مهتر ابا تيغ كين « 8 » وزين سو فرستاده « 9 » افراسياب * بشد از دليران همىخورد و خواب همان ده تن از تخمهء نامور * ببستند فرمان « 10 » شه را كمر شب و روز با برزوى شيرگير * به گرز و به نيزه به شمشير و تير به ميدان همه جنگش آموختند * همان كينه از رستم اندوختند « 11 » جهانجوى را دل « 12 » نهاده بر آن * كه چون باشد آيين گندآوران
--> ( 1 ) . ن : سران . ( 2 ) . ن : چو دمورو . ( 3 ) . ن : بوى . ( 4 ) . ن : شنگان . ( 5 ) . ك : تدبير و پيكار جنگ . ( 6 ) . ك : به سر . ( 7 ) . ن : شنگان . ( 8 ) . ن : با افسر و با نگين . ( 9 ) . ن ، م : وزان سو ( م : سان ) چنانچونكه . ( 10 ) . ك : فرامان . ( 11 ) . ن ، م ، پ : به ميدان شب و روز كوشان شدند * بكردار درياى جوشان شدند ( 12 ) . ن : دل را .